دوشنبه 9 مرداد
صبح قبل از اینکه به واحد سربزنم رفتم و امضای نامه ام رو از واحد عملیات گرفتم و بردم تا سرپرست واحد ایمنی امضا کنه , گفتن نیستش نیم ساعت دیگه بیا , رفتم بازم نبود , حسین شوهر مهوش خودش امضا کرده بود , به انبار رفتم , میشه گفت انبار ها غربی ترین نقطه کارخونه است . وقتی وارد اتاقی که پشت سالن بزرگی تو اونجا بود شدم , مرد میانسالی رو با ریش های بزرگ سفید رنگ دیدم, ریش بزی , سلام کردم و دنبال عمامه ردا میگشتم که بعد فهمیدم شیخ نیست , داشت با یه نفر دیگه صبحانه می خورد . به اونی که پشت میز نشسته بود می گفت : تو هر روز صبحانه می خوری . اونم می گفت اره , می پرسید از این به بعد بیا با
برچسب: روز,سوم,کاری,
نویسنده: کوروش عابدی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 17:53